صفحه در حال
بارگذاری است!
لطفاً کمی صبر کنيد، با تشکر......
|
|
|
عشق آتشين غسل آتش كرده ام در عشق باور می كنی؟ يك غزل با اين دل ديوانه لب تر می كنی؟ خوب من! احساس باران در گلوی خشكسال رويش احساس را اينگونه باور می كنی؟ با تو لالم/ بی تو فريادم/ شما اين قصه را غير عشقی آتشين تعبير ديگر می كنی؟ سينه ای از حرف دارم/ عشق لالم كرده است. آه باران شعله هايم را تو پرپر مي كنی؟ رد پای ساده ام تا آن حوالی آمده است در هوای لحظه ای ما را كبوتر می كنی؟ بی تو مردابم به نگاهت می نگرم نگاهت آشيانه ی مهر ا ست . بگذار نوازش دستانت همچنان جاری باشد د ر روزگارم , گل وجودت را تا هميشه برايم زنده نگه دار . بی تو مردابم , از مردن خويش زمانی بر خواهم خواست كه تو با من باشی. مرا با خود ببر به قربان همان رقصى كه هردم مى كند موجت / دمادم مى زنى بوسه و ساحل مى كند نازت / چه زيبا مى شدى دريا اگر آن ماه اينجا بود / اگر آن نازنين من تو را يك دم تماشا بود / بيا اى موج اى دريا تو را جان عزيز من / عزيز نازنين من مرا در خود بگير مرا با خود ببر / مرا تنها نذار تنها نمانم كه من سرچشمه ى آب روانم / تو اى دريا مرا در خود بگير تا خود بمانم / كه آغوشت بود بهتر ز جانم / اگر يك قطره از كارون در خون تو مى جوشد / بپاس حرمتش آغوش وا كن / تو مى دانى كه قطره قطره ى خونم از آن آب است / كه آبش بهتر از شيرين شراب است / بيا اى موج اى دريا تو را جان عزيز من / عزيز نازنين من مرا در خود بگير مرا با خود ببر / تقديم به عشق ابدیم و تمام هستیم حمید مهربونم مرگ عاشقی شب شد و باز خيابونا پرشدن از عطرتنت خاطره ها اومدنو مثل هميشه بردنت شب شد و انتظارتو مونده ميونه جاده ها ياد صداي ناز تو پيچيده توی كوچه ها شب شد و من خسته ترين مرد غريب جاده هام به عشق ديدنت بدون هميشه توی كوچه هام شب شد و مرگ عاشقی يواش وبی صدا مياد حس غريب بی كسی به مهمونيم ميخواد بياد شب شد و اشكام ميريزه بی تو به روی پيرهنم تنها كسی كه اشكاشو فقط خدا ديده منم ای رفته برگرد نمی دانی غزل گفتن ولی با يك دل پردرد يعنی چه؟ /// و نام عشق را بردن ميان مردمی دم سرد يعنی چه؟/// نمی دانم ... تو شايد خوب می دانی كه بعد از رفتنت ای ماه /// دلی تنها ولی تنها ميان كوچه ها شبگرد يعنی چه؟/// به شوق توست هر شعری كه می خوانم والا خوب می دانم/// كه نام عشق را بردن ميان مردمی بی درد يعنی چه؟/// تو می دانی غزل يعنی تمام هستی شاعر و ميدانی/// تو را جان غزلهايی كه پايت ريختم برگرد/// شبی مردانه فرق بی تو بودن را به تاج تيشه خواهم زد //// و ثابت ميكنم آخر كه فرق مرد با نامرد يعنی چه؟//// عشق يعنی... عشق يعنی زندگی تا انتها ماه گشتن شمع بودن در ميان سايه ها عشق يعنی مستی پروانه ها بالها را باز كردن بر فراز شعله ها عشق يعنی پر گشودن در حريم كبريا پر شدن از نور و خالی گشتن از درد ريا عشق يعنی واژه بی انتها شور شيدا , نور دلها, راه و چاه عشق يعنی چشم گريان , سوز و آه از برای يوسف اندر قعر چاه عشق يعنی رد خون بر سجده ماه خدا ماه تابان , فخر دوران , شاه مردان مرتضی عشق يعنی از ازل نام خدا نقش بسته بر دل ما و شما شرجی احساس اي روح غزل شرجی احساس كجايی//// امشب غزلی ساخته ام بلكه بيايی//// يك سينه غزل ريختم از چشم تمنا//// اي ناب ترين معنی احساس كجايی؟//// من دل نگران چه كنم دست خودم نيست//// ترسم كه فراموش كنی وعده نيايی//// من زخم ترين واژه دلتنگ غروبم//// تا دل نرميده ست از اين عشق دوايی//// همت كنم اين بار و گدای تو شوم باز//// در كوچه عشق تو؛ فخر است گدايی/// يك موج غزل بر دل من از تو چه پنهان//// بااين همه من منتظرم تا تو بيايی....... حامی فقط بذار يه بار ديگه يك دل سير نگات كنم اشكهای مثل بارونو بدرقه راهت كنم دلم می خواد كه اين سفر منو زيادت نبره برای برگشتن تو هميشه چشمام به دره دلم می خواد كه عشق پآك تو زندگيم باشی وبس هميشه ياورم باشی برام باشی مثل نفس از همه دنيا واسه من اون دل پاكت كافيه تو سختی و تو گير و دار بودن تو يه حاميه اين دل طوفان زده رو تو ساحل ارامشی اون دل پاكت رو می خوام برای من يه خواهشی ياد تو باز هم با نام تو افسانه ای گلريز شد//// باز هم در سينه ام عشق تو شورانگيز شد//// باز هم همراه بوی ميخك و محبوبه ها//// خاطراتم پر كشد با ياد تو در كوچه ها//// باز قلب پنجره بر روی من وا می شود//// باز هم پروانه ای در باغ پيدا می شود//// باز هم لای كتابم می نهم يك شاخه ياس//// می كنم بهر پيامی قاصدك را التماس//// باز هم در هر شفق دلتنگ و تنها می شوم //// باز هم با ياد تو سرشار رويا می شوم............ تقديم به عشقم و معنای زندگیم حمید صبور و مهربونم افسون ديدار رويش تلخ گياه شعر من قصه ننگيني ست , سرگذشت من و توست . . . سرگذشت دو هم آغوشي گيج كه در آن عصمت ما تاروپودش همه سوخت . . . صيح زيبايي بود , باد مي آمد , ابر پر ميزد . شوق ديدار مرا لحظه اي از ياد تو غافل ننمود. كه پس از ساعاتي , غنچه سبز هم آغوشي ما , باز شد پشت حجابي مسكوت . . . و در آن حيراني , چه غزلگونه من آلوده آن پيكر عريان تو گشتم بي باك . . . چه هوسناك ترا بوسيدم . لنگر عقربه بر پيكر بي جان زمان بوي افسون ميداد . . . ناگهان ! . . . بي تپش , گنگ ندا آمد " اي دوست ! از مرز هستي من هم بگذر , بگذار اين احساس آخرين گنج مرا هم بدرد . . . تا ابد مال تو من خواهم بود , لحظه ها منتظرند . . . تا ابد مال تو من . . . " "چه عبث مي گويي ! من به دلبستگي ات با دگري با دگران آگاهم . . . كاشي مي دانستي , كاش ميدانستي , كاش مي دانستي مي دانم , باكي نيست . . . رنگ كن ما را هم . . . " . . . و پس از ساعاتي همه چيز پايان يافت . . . چهره ها گشت سياه , عمرها گشت تباه , سينه ها مملواز حسرت شد , بوي خون غوغــــا كرد . . . " چه شده ؟ ! " " هيچ مگو! ! ! " " چه شده ؟ ! " فرياد زدم : " هيچ ! مگر نشنيدي ! . . . هيچ مگو , " نكند ؟ ! . . ." " آري دريا چشم ! . . . " " واي هرگز ! . . . " " آري ! . . . " - سفر ياخته ها در تف خون – تا ابد مال تو من خواهم بود . . . ابتــذال , مرگت بــــــاد درد دل با ...... با تو امشب حرف دارد این دلم بیدار باش با تو امشب شکوه ها دارد دلم هشیار باش می نوازم خاطراتت امشبی را جان من همچو آهنگ غزل بر یرده گیتار باش آه زیبا موج سرگردان عشقم بی وفا امشبی را همچو من در حسرت دیدار باش بی هدف ماندم شکستم باختم زیبای من امشبی را در گذز با من بمان ایثار باش در فراقت خو گرفتم با غزل شیدای من امشبی را در کنارم تا سحر بیدار باش ایكاش من خدا بودم ایكاش من خدا بودم!!! ٭ ان وقت تو را جای ستارهها میزاشتم ٭ تو را تو سینه ماه میكاشتم ٭ جای خورشید میتابوندم ٭ ایكاش من خدا بودم!!! ٭ تو را خالق دل خود میپنداشتم ٭ صبر ایوب و برمیداشتم٭ دلم و صبوری میدادم٭ بستر عشق تو تا ابد تو وجودم میزاشتم٭ ایكاش من خدا بودم... + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 1:34 توسط مهسا و تارا |
|