صفحه در حال
بارگذاری است!
لطفاً کمی صبر کنيد، با تشکر......
|
|
|
یادته؟؟......آره یادته؟؟؟.......... همه چیز از همون شبی شروع شد که تو شجاعت پیدا کردی،یادته؟! نه می دونم یادت نیست،اگه یادت بود که من الان اینجا گوشه اتاقم کز نکرده بودم و تو گلوم بغض نبود ضربان قلبم مثل همون گنجیشکه که پشت پنجره اتاقم آشیون ساخته تند شد و گونه هام تب دار، همه چیز از اونجایی پر رنگ شد که تو مطمئن شدی، یادته؟! نه می دونم یادت نیست، اگه بود که الان قطره اشک گونه هام رو نمی سوزوند، به هیچ قیمتی از دستت نمی دم عزیزم '' و من حس کردم بسیار خوشبختم...کاش دیده بودی همه چیز از اونجایی کم رنگ شد که تو مردد شدی،یادته؟! آره یادته،اگه فراموش کرده بودی که من الان هق هق گریه هام به گوش آسمون نمی رسید، ''تو باید تصمیم بگیری که یک سال پیش من باشی یا هیچ وقت '' یه کمم صدام.... کاش شـــنیده بودی، کاش دیــــده بودی... همه چیز از اونجایی تموم شد که تو ترسیدی،یادته؟! آره یادته،اگه فراموش کرده بودی که من الان اینجا خسته و افسرده و زار خیره نمی شدم به نقطه نامعلوم ... ''الان شرایطش رو ندارم در زمان مناسب تماس می گیرم '' سیل اشک رو گونه هام جاری شد... کاش دیده بودی اومدی، موندی، پشت کردی... رفتی واسه همیشه می مونم با هزار تا چرای بی جواب.....!!! در آخرين لحظه ديدار به چشمانت نگاه كردم و گفتم : بدان آسمان قلبم با تو يا بی تو بهاريست همان لبخندی كه توان را از من می ربود بر لبانت زينت بست. و به آرامی از من فاصله گرفتی بی هيچ كلامی. من خاموش به تو نگاه می كردم و در دل با خود می گفتم: ای كاش اين قامت نحيف لحظه ای فقط لحظه ای می انديشيد كه آسمان بهاری يعنی ابر باران رعد وبرق و طوفان ناگهانی و اين جمله ،جمله ای بود بدتر از هر خواهش برای ماندن و تمنايی بود برای با او بودن ......................................... .............................
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 0:32 توسط مهسا و تارا |
|